۱۳۸۷ اردیبهشت ۲۰, جمعه

غریبی از پشت کوه

غریبی از پشت کوه بر شهر وارد شد . ندا در داد که من یگانه روزگارم . بانگش همه جا را پر می کرد.
دانایی از او پرسید: از چه روی بر خود این لقب نهاده ای . گفت: از آن روی که از پشت کوه آمده ام و چون ستاره در شهر درخشانم.
دانا گفت: آنکه در آسمان شب فراوان است ستاره است و تو یکی از آن جماعت.
گفت : آخر من روز می آیم.
او را گفت: خورشید هم چنین است و چنان که تو افاده به خرج می دهی نه بلکه او بی ریاست و گرمایش مثل نورش به همه به اندازه آورده است. نه مثل ما آدمیان که دهان مفت گویی و مفت خوریمان باز است. و درخشانی خود را آواز می دهیم.
غریب از دانا تشکر فراوان کرد . از او خدا حافظی نمود.
دانا پرسید حالا به کجا می روی !
گفت: به همان پشت کوه که اگر نوری هست بدون جار وجنجال بر مردم خودم بریزم و نیاز به فریاد و سخنی نباشد. و الا سر بر خاک نهم و هیچ نگویم.

۱ نظر:

محسن گفت...

آموزنده بود.ممنون